غزل غزل هاي سورنا

 

 بيايي و خانه بوي تو بردارد
 بيايي و اينه روي تو بردارد
 بيايي و نماني و بماند بو
بيايي و نماني و بماند رو
 بيايي و نماني و من آبيار درختي ناپيدا شوم به گلدان نام ي
 هر روز کاسه ي غزلي بريزم پاش
 هر عصر قيچي بيتي بردارم و هرس بکنم حواشي آفتابي اش را
بيايي و باراني شود خانه از وزش تو
 بيايي و خانه توفاني شود از تپش من
 بيايي و مرز فصل ها بشکند وچار فصل يگانه شود
 در يک تبسم دندان نما و يک کرشمه گيسويت
بياي و نماني ، نماني و بگريزي و انکار کني همه چيز را به واژه ي يک نه
با معني معطر هزار آري
 بيايي و خانه بوي تو بردارد
 بيايي و اينه روي تو بردارد
 بيايي و پاي نازکت آب بدهد
 آهوي نخ نماي قالي را تا از پس پنجاه سال تشنگي
سيراب ، موي نو برآورد و
چالک خيز بزند فراز چکاد و بايستد آن بالا
 شاخ در شاخ آفاق بامداد


قصه ي مرغ سبز / منوچهر آتشي چاپ ارسال به دوست

 يه مرغ سبز زيبا
رو بون ما نشسته
 غريب و گيج و تنها
 چش تو افق ها بسته
 بالش غبار گرفته
 کوچک و ريز و ميزه
و پا و نکش رنگ خونه
 مرغه چه قد تميزه
مث که مي خواد بخونه
 نک مي زنه به پايش
پس چرا مانده سکت ؟
 در نمياد صدايش
 مرغ قشنگ خسته
 خار مگه رفته پايت ؟
 دلت مي خواد بخوني ؟
يادت رفته صدايت ؟
 مرغه پرشو وکرده
نک مي زنه به بالش
 مث که تنش مي خواره
 وه چه قشنگه خالش
 مرغ قشنگ غمگين
 وکن زبون لالت
 مث که دلت به جا نيس
چه خبره تو خيالت ؟
مرغه سرشو بالا کرد
 تو باغ ما نيگا کرد
مگه باغ ما چه توشه ؟
که سرتا پات گوشه ؟
 مگه باغ ما چه کرده
چشات چرا مي گرده ؟
 مرغه ! چته مي لرزي
نکنه از ما مي ترسي ؟
ترست از ما به جا نيس
غريبه ميون ما نيس
 خونه ي ما نداره کينه
 همش باغه و چينه
مرغه حالش خرابه
همش تو پيچ و تابه
مرغه ! اووي .. مرغه
خوشگل نوک و پا سرخه
 مرغه عرق نشسته
نوکش مي شه واز و بسته
 مرغ کوچک تموم کرد
 حيونکي مرغ خسته